حایل ...

:: حایل ...

دلم به رشته رشته هایی بند است ، پنهان ...

میگویند ، آسمان شب است ، و انگار هیچ ندارد ...

اما لا به لایش ستاره دارد تاریکی من ...

و من حسرت می خورم ،

که چرا سقف های کوتاه این زندان بی پنجره ی بی حکمت ،

نگاهم را به این حقیقت بی پرده ی ساده نمیرسانند ...



منبع : Unnamedحایل ...
برچسب ها :

خوابی از صبح شیرین تر ...

:: خوابی از صبح شیرین تر ...
دنیا ساکت است ، وقنی قلمش را زمین می گذارد ...
صدایی آرام شروع می شود ، با انگشت هایش که روی چشم ها کشیده می شوند اوج میگیرد 
و با برخاستنش آهنگ از دل نوسان ها بیرون می آید ...
کاش این ضرب آهنگ ها طولانی شوند تا به صبح برسند ...
کاش آن سحر، شیرین تر از خواب ها شود ...
...
...

منبع : Unnamedخوابی از صبح شیرین تر ...
برچسب ها :

نود و چهار ...

:: نود و چهار ...
فک میکنم ذهن هر کسی یه سری کدواژه ها داره ...
یه پیکربندی اصلی که توی دراز مدت خودشو نشون میده ...
یه نیت که بعد از گذشتن چند وقت کمرنگ بودنش کمتر میشه ...
و حقیقت که به زور هم که شده ، خودشو نمایان می کنه ...
...





P.S) "May you find kindness in all that you meet ..."
منبع : Unnamedنود و چهار ...
برچسب ها :

یکی از این همه دست نوشته ...

:: یکی از این همه دست نوشته ...
دارم یه کلاه میخرم
یه کلاه خیلی بزرگ ، کلاهی که خودم میخوام رو سر خودم بذارم ...
یه کلاه به وسعت همه ی دغل بازی های جهان ...
اینو که بذارم ، دیگه نه از تو خبری هست ، 
نه از دستکش های یه لنگه ی چند پست قبلی ...
اینو که بذارم ، خودم توش گم میشم ، میشم یه نفر بدون چهره ، یه کسی که هر کسی میتونه باشه ، مثل تو ... و میرم دنبال چیزایی که هر چیزی میتونن باشن ، مثل تو ...
اگه خواستی یه روز بیا و این کلاهو بردار ، تا چهره هایی رو بهت نشون بدم که تاحالا توی همهمه ی این همه دست نوشته دیده نشده اند ...
و کسایی رو که هر کسی نمیتونن باشن ...

منبع : Unnamedیکی از این همه دست نوشته ...
برچسب ها : بذارم

بستنی من ! ...

:: بستنی من ! ...

گفتم من بستنی میخوام ، بعد از کلی نصیحت کردن داشتی کوتاه می اومدی ...

جمله هایی مثل هواسرده ، مریض میشی ، گلودرد ، دکتر ، آمپول و ...

بعدش هم بستنی آشغاله و عن توش میریزن و همش شکره و ...

من یه عادت خیلی مزخرف دارم ...

اگه درمورد بستنی اینجوری حرف بزنی ، تمام تلاشمو میکنم که بهت بفهمونم داری اشتباه میکنی ، ولی آخرش بستنی نمیخورم ...

هر چقدر کوتاه بیای نمیخورم ... 

خودتو بکشی هم نمیخورم ...

میدونی ... بستنی ها تو زندگی من زیاد بودند ...

اگه یه روز خواستی برام بستنی بخری انقدر اولش گیر نده ...

امیدوارم هیچوقت قسم نخورم که دیگه بستنی نمیخورم ...

...

...

پ.ن ) شاید تو نفهمی ، ولی من الان بستنی میخوام ! ...

...

...

...

منبع : Unnamedبستنی من ! ...
برچسب ها : بستنی ,نمیخورم ,بستنی نمیخورم ,بستنی میخوام

مثل تو نمی شوند ...

:: مثل تو نمی شوند ...

آسمان شب ، دست هایش را روی پلک مردگان میکشید ...

ستاره های شب میدرخشند و کسی بیدار نیست ...

وکسی شاعر نیست  ... 

زمانی بود که قلم میرفت و میرفت ، و با پایانش زیبایی ای ناخودآگاه میدرخشید ...

حالا دست های شب ، پلک های من را هم می بندند ...

افسوس که نوشته های من ، مثل تو نمیشوند ...

منبع : Unnamedمثل تو نمی شوند ...
برچسب ها :

رو به زوال می رود

:: رو به زوال می رود

از این جور دست نوشته ها خوشم نمیاد ...

ولی یه عکس جالب من رو بعد از مدتی به این خراب شده کشوند ...

بچه ای خم شده بود تا از رودخونه آب برداره ...

و سگش از پشت پیراهنشو با دندون گرفته بود که نیوفته ...

شاید برات گفته بودم که سکوت سرد خیلی بهتر از شلوغی پر ادعاست ...

به هر حال ، ساده ترین برداشت خودم از این عکس اینه که 

" من سگ دوست دارم " ...

پیچیده هاش هم بمونه تو کلمات بعد ...

اگر بعد ها بیایند ...

...

...

...

منبع : Unnamedرو به زوال می رود
برچسب ها :

JUST before the end ...

:: JUST before the end ...
پیش از آن که سروده هایم را بشنوی ...
در چند لحظه ی کوتاه قبل از تمام شدن ،
چیزی را نشانت خواهم داد که تا به حال ندیده ای ...
آن هنگام که چشم هایت در اوجِ نگاه خداحافظی می کنند ...
و صفحه سیاه می شود  ...،
پرده ها را خواهند بست  ... 
و این زمزمه ، برای تو باقی نمی ماند ...
تو آخر شب ، از دیدن این خلاصه ی دو بعدی ،
روی آن صفحه سفید و گچی ، خوابت نخواهد برد ...
و نمیدانی که دنیای من هنوز هم دور یک ستاره می چرخد ...
و آنجا ، آنچه میان من و تو فاصله می اندازد ،
رقص آرام من و هیاهوی سرکشی تو خواهد بود ...
















P.S) "If you listen to the wind you can hear me again ..."
منبع : UnnamedJUST before the end ...
برچسب ها :

The Matrix

:: The Matrix

من الان میتونم تک تک احتمالات رو بسنجم 

احتمال واکنش هایی که تو انجام میدی 

میشه همه ی اتفاقاتی که توی ذهنت میگذره رو پردازش کرد 

اتفاقاتی که با جا به جا شدن اطلاعات و تفسیر اون ها به یه نتیجه خاص منجر میشه 

یه نتیجه خاص و قابل پیش بینی ...

...

تو هنوز هم میتونی شهر رو نجات بدی 

و حتی " ماتریکس" رو نابود کنی 

فقط کافیه انتخاب کنی که کدوم در رو باز کنی ...

"من فقط راه رو نشون تو میدم و این تویی که باید ازش عبور کنی "

 من نتیجه ی کار رو از الان می دونم 

ولی تو آزادی ...

...

...

...

این سیستم با دونستن نتیجه کار های تو ساخته شده...

چنین سیستمی هیچوقت نابود نمیشه ...


منبع : UnnamedThe Matrix
برچسب ها : نتیجه